::: در حال بارگیری لطفا صبر کنید :::

نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم


admin
آفلاین



ارسال‌ها: 106
عضویت: 22 /11 /1391
تشکر کرده: 52
تشکر شده: 88
داستان هایی بسار زیبا و لطایف قرآنی
RE : 2


روزی به کریم خان زند گفتند ، فردی میخواهد شما را ببیند و مدام گریه میکند . کریم خان گفت : " وقتی گریه هایش تمام شد بیاریدش نزد من" . پس از ساعت ها گریه کردن شخص ساکت شد و گفت قربان من کور مادر زاد بودم به زیارت قبر پدر بزرگوار شما رفتم و شفایم را از او گرفتم ...

کریم‌خان دستور داد چشم های این فرد را کور کنید! تا برود دوباره شفایش را بگیرد! اطرافیان به شاه گفتند قربان این شفا گرفته پدر شماست. ایشان را به پدرتان ببخشید . وکیل الرعایا گفت : پدر من تا زنده بود در گردنه بید سرخ دزدی میکرد ، من نمیدانم قبرش کجاست و من به زور این شمشیر حکمران شدم . پس از اینکه من به شاهی رسیدم عده‌ای چاپلوس برایش آرامگاه ساختند و آنجا را ابوالوکیل نامیدند. پدر من چگونه می تواند شفا دهنده باشد ؟
اگر متملقین میدان پیدا کنند دین و دنیای مان را به تباهی میکشند !
جمعه 14 تیر 1398 - 11:53
وب کاربر ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش



تازه سازي پاسخ ها
پرش :
صفحه اصلی | انجمن | ورود | عضویت | خوراک | نقشه | تماس با ما |